معمای روانی: چرا بعضی در بدترین حالوهوای خود، بهترین کمک را به دیگران میدهند؟
27 تیر 1405
مقدمه:
حتماً برای شما هم پیش آمده که روزی را با احساس سنگینی، غم، اضطراب یا خستگی مفرط شروع کردهاید، اما در میان همان آشفتگی درونی، ناگهان پیامی از یک دوست میرسد که نیاز به کمک دارد. یا شاید در خیابان فردی را دیدهاید که زمین خورده و بیآنکه فکر کنید، جلو رفتهاید تا دستی به او بدهید. جالب اینجاست که در آن لحظات، انگار انرژی عجیبی برای یاری رساندن پیدا میکنید، در حالی که خودتان به شدت نیاز به مراقبت دارید.
این رفتار در نگاه اول متناقض به نظر میرسد. اما روانشناسان در سالهای اخیر به این پدیده جذاب توجه ویژهای کردهاند و دریافتهاند که این واکنش، نهتنها یک نقص یا انحراف رفتاری نیست، بلکه سازوکاری هوشمندانه، عمیق و حتی درمانگر است که ریشه در ماهیت اجتماعی و عاطفی انسان دارد. در این مقاله به دو دلیل اصلی این رفتار میپردازیم و سپس به موضوعی کمتر گفتهشده اما بسیار تأثیرگذار در روانشناسی میرسیم: آلتروئیسم پس از تروما.
دلیل اول: کمک به دیگران، مسکنی برای درد خودمان
یکی از قدیمیترین و مستندترین تبیینها برای این رفتار، نظریهای است که در روانشناسی اجتماعی به «کاهش حالت منفی» معروف است. بر اساس این نظریه، وقتی ما حال بدی داریم، مغز ما به دنبال راههایی برای بازگشت به تعادل و بهبود خلق میگردد. یکی از مؤثرترین و در دسترسترین این راهها، انجام یک عمل نوعدوستانه است.
تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد که هنگام کمک به دیگران، سه ماده شیمیایی کلیدی در مغز ترشح میشوند: دوپامین (هورمون پاداش)، اکسیتوسین (هورمون پیوند و اعتماد) و سروتونین (تنظیمکننده خلق). این ترکیب شیمیایی دقیقاً شبیه به اثری است که بسیاری از داروهای ضدافسردگی بر بدن میگذارند. به عبارت سادهتر، مغز ما میداند که هزینۀ کمک کردن، کمتر از ماندن در وضعیت انفعالی و غرق شدن در افکار منفی است.
پس گاه عمل خیرخواهانهای که انجام میدهیم، بیش از آنکه برای گیرنده کمک مفید باشد، یک اقدام سودبخش برای خودمان است. این خودخواهانه نیست؛ این یک مکانیسم بقاست.
دلیل دوم: همدلی مبتنی بر تجربه زیسته
دلیل عمیقتر به مفهوم همدلی بازمیگردد. همدلی تنها به معنای درک احساس دیگران نیست؛ بلکه به توانایی «حس کردن» آن احساس در درون خودمان نیز مربوط میشود. افرادی که خودشان رنج را تجربه کردهاند، شبکههای عصبی حساستری برای تشخیص و پاسخ به رنج دیگران دارند.
فردی که روزهای تاریکی را پشت سر گذاشته، چهرهٔ یک فرد غمگین را راحتتر تشخیص میدهد و میداند که پشت آن چهره چه میگذرد، چون آن مسیر را پیموده است. این شناخت عمیق، یک انگیزه درونی قوی برای کمک ایجاد میکند؛ نه از روی ترحم، بلکه از روی درک مشترک.
به همین دلیل است که در گروههای حمایتی، افرادی که خود از اختلالات روانی یا بیماریهای سخت عبور کردهاند، بهترین یاوران برای تازهواردان هستند. رنج مشترک، پلی میسازد که از دل آن، نوعدوستیِ خالصتر و مؤثرتری زاده میشود.
موضوع کمتر گفتهشده: آلتروئیسم پس از تروما (Post-Traumatic Altruism)
حالا به هستهٔ اصلی این مقاله میرسیم: مفهومی که در متون روانشناسی بالینی کمتر به آن پرداخته شده، اما تأثیر آن در تغییر مسیر زندگی افراد غیر قابل انکار است.
«رشد پس از سانحه» عبارتی آشنا برای بسیاری است و به معنای رشد شخصیتی مثبت پس از رویدادهای تروماتیک است. اما شاخهای از این رشد، به «نوعدوستی پس از تروما» معروف است. این پدیده زمانی رخ میدهد که فرد پس از عبور از یک بحران جدی (مانند مرگ عزیزان، بیماری لاعلاج، طلاق سخت، یا شکست شغلی سنگین)، بهجای فروپاشی یا بازگشت به وضعیت پیشین، مسیر زندگی خود را کاملاً تغییر میدهد و بخش بزرگی از انرژی خود را صرف کمک به افرادی میکند که در همان شرایط قبلی قرار دارند.
چرا این اتفاق میافتد؟
روانشناسان سه عامل را برای این تغییر ذکر میکنند:
۱. بازتعریف معنا: وقتی فردی با مرگ یا رنج مواجه میشود، پرسش «ارزش زندگی چیست؟» برایش ملموستر میشود. کمک به دیگران، سریعترین و ملموسترین راه برای خلق معناست.
۲. التهاب زخمهای خود: بسیاری از بازماندگان تروما، در آسایش دیگران، آرامش خود را مییابند. دیدن لبخند بر لب کسی که زمانی مانند خودشان بیپناه بوده، التیامبخشِ عمیقی برای زخمهای التیامنیافتۀ خودشان است.
۳. انتقال قدرت: فردی که از تاریکی عبور کرده، احساس میکند اکنون «سلاح» یا «دانش» غلبه بر آن تاریکی را در اختیار دارد و وظیفهٔ خود میداند این ابزار را به دیگران منتقل کند. این نه یک وظیفهٔ اخلاقی، که یک نیاز درونی است.
یکی از زیباترین مثالهای این پدیده، افرادی هستند که پس از بهبودی از یک بیماری صعبالعلاج، مشاور یا راهنمای بیماران جدید میشوند. یا کسانی که پس از طلاق، گروههای حمایتی برای زنان یا مردان تنها تشکیل میدهند. این رفتار، نه از روی قهرماننمایی، بلکه از روی یک درد مشترک و یک امید بازیافته شکل میگیرد.
پس این رفتار را نشانهٔ چه چیزی بدانیم؟
نتیجهٔ مهمی که باید از این بحث بگیریم این است که اگر در روزهای سخت زندگی به سمت یاری دیگران میروید، این رفتار را نشانهٔ ضعف، فرار یا انکار احساسات خود ندانید. این رفتار، نشانهٔ بلوغ روانی، هوش هیجانی بالا و یک سازوکار مقابلهای بسیار کارآمد است.
این به آن معنا نیست که نباید به احساسات خود توجه کنید یا از کمک گرفتن طفره بروید. بلکه به این معناست که روان انسان، ظرفیت شگفتانگیزی برای تبدیل درد به پیوند، و تنهایی به همبستگی دارد. کمک کردن، یکی از راههایی است که روان ما از طریق آن، آشفتگی را به نظم، و سکوت را به صدا تبدیل میکند.
جمعبندی
دیدن یک فرد غمگین که به دیگری لبخند میزند، یا یک فرد مضطرب که دیگری را آرام میکند، تناقضی روانی نیست. این نمایشِ انعطافپذیری شگفتانگیز ذهن انسان است. از مکانیسم کاهش حالت منفی گرفته تا همدلیِ مبتنی بر تجربه، و در نهایت آلتروئیسم پس از تروما، همه نشان میدهند که رنج و نوعدوستی، بیش از آنکه متضاد یکدیگر باشند، همسفرانی هستند که در کنار هم، انسان را به سمت معنایی عمیقتر از زندگی هدایت میکنند.
پس اگر امروز حال خوشی ندارید و ناگهان وسوسه شدید به کسی کمک کنید، دریغ نکنید. شاید این کمک، بیش از آنکه به دیگری برسد، پنجرهای به سوی آرامشِ خودتان باز کند.